Sʊℓℓɨvムŋ:دلم آن دخترکی را میخواهد که طمع تلخ لبانش مستم میکرد .آن دخترکی که با اصطکاک سلول های حس لامسه رو پوست دستانش با دستانم آرامش را بر من تزریق میکردآن دخترکی که شهر را بهشت میساخت با لبخند میخ شعر_کوتاه...
تو کجایی دلبر ک صدای نفست می آید زیر لب زمزمه ات کردم من و تنم گرم شد از آغـوشت از سویدای دلم داد زدم عاشقتم و چه دلگیر شد این ثانیه ها با ترک خوردن این خواب قشنگ . .